به گزارش شاهد به نقل از مهر، در تاریخ اندیشه معاصر ایران، دهه های ۳۰ تا ۵۰ شمسی دوران تقابل پارادایم های مختلف برای ترسیم آینده ای مطلوب بود. دراین میان، دکتر علی شریعتی و استاد محمدرضا حکیمی، دو چهره مشهور از جریان منتقد و عدالت خواه برآمدند که نگاهشان به دین، فراتر از یک نهاد عبادی صرف، به مثابه مسیری برای «رهایی انسان» بود. آن چه این دو را به هم پیوند می زد، دغدغه ای مشترک برای پیوند زدن آسمان به زمین از راه دو بال «عدالت» و «آزادی» بود. برای شریعتی و حکیمی، مذهب نه مخدر، بلکه موتور محرک تاریخ برای خروج انسان از بن بست های مدرنیته و سنت های تحجرآمیز محسوب می شد. این گزارش به بررسی عمیق این دو مفهوم در نگاه این دو اندیشمند می پردازد.
عدالت در اندیشه حکیمی؛ فراتر از یک آرمان اخلاقی
استاد محمدرضا حکیمی که از او بعنوان «فیلسوف عدالت» یاد می شود، عدالت را در مرکز منظومه فکری خود قرار می دهد. در نگاه حکیمی، عدالت یک «پیوست» برای دین نیست، بلکه خودِ دین است. او با استناد به متون وحیانی و سیره علوی، باور دارد که اولین وظیفه هر حکومت دینی، «عدل» است و اگر عدل محقق نشود، آن حکومت تنها نام اسلام را یدک می کشد. حکیمی در آثار خود، بخصوص در مجموعه عظیم «الحیات»، به تبیین این نکته می پردازد که توحیدِ بدون عدالت، توحیدی صوری و بی محتواست. او باور دارد که خدای عادل، جز به جامعه ای عادل رضایت نمی دهد.
حکیمی مفهوم «استضعاف» را بشکلی بنیادین تحلیل می کند. از منظر او، فقر یک پدیده طبیعی نیست، بلکه محصول «غصب» و «تکاثر» است. او با تاکید بر آیه «لیقوم الناس بالقسط»، هدف از بعثت انبیا را نه فقط تربیت فردی، بلکه برگزاری قسط توسط خودِ مردم می داند. در دیدگاه او، عدالت اقتصادی پیش شرط هرگونه رشد معنوی است. حکیمی به صراحت بیان می دارد که «در جامعه ای که فقر وجود دارد، نماز و روزه آن جامعه به تکامل حقیقی نمی رسد»؛ چون که فقر، کرامت انسانی را که ودیعه الهی است، از بین می برد. او با طرح نظریه «جامعه منهای فقر»، بر این باور بود که باید چارچوب های تولید ثروت و توزیع آن بگونه ای دگرگون شود که حتی یک فقیر در قلمرو اسلامی باقی نماند.
شریعتی و «عرفان، آزادی، برابری»
در سوی دیگر، دکتر علی شریعتی با نگاهی جامعه شناختی و تاریخی، عدالت را در ذیل مفهوم «برابری» و در تقابل با «استثمار» تعریف می کند. شریعتی بر این باور بود که انسانِ مطلوب اسلام، انسانی است که در سه ساحت به کمال می رسد: «عرفان» برای پیوند با غیب، «آزادی» برای رهایی از استبداد، و «برابری» برای نفی طبقات اجتماعی. او همواره اخطار می داد که تأکید بر هر یک از این ها بدون دیگری، به انحراف منجر می شود. به عنوان نمونه، برابری بدون آزادی به «اردوگاه های کار اجباری»مانند مدلهای سوسیالیستی شرق و آزادی بدون برابری به «جنگل سرمایه داری» منتهی می شود.
شریعتی عدالت را از منظر تاریخی در نبرد دائم «هابیل و قابیل» می دید. در نگاه او، تاریخ صحنه نبرد طبقه محروم و تولیدکننده با طبقه غاصب و مصرف کننده است. او با بازخوانی «تشیع سرخ علوی»، امام علی (ع) را تجسم عدالت می دانست؛ عدالتی که نه فقط در تقسیم بیت المال، بلکه در ایستادگی در مقابل «زر و زور و تزویر» متجلی می شود. برای شریعتی، عدالت تنها به معنای توزیع ثروت نبود، بلکه به معنای بازگرداندن «آگاهی» به توده های مردم بود تا خود برای سرنوشت شان تصمیم بگیرند.
آزادی؛ حق بنیادین یا ودیعه الهی
مفهوم آزادی در اندیشه این دو متفکر، با تعاریف غربی آن تفاوت های ماهوی دارد. در صورتیکه در لیبرالیسم، آزادی به معنای نبودِ مانع برای تمایلات فردی است، در اندیشه شریعتی و حکیمی، آزادی به معنای «حریت» و رهایی از بندهای درونی و بیرونی برای رسیدن به کمال انسانی است.
شریعتی معتقد بود که آزادی، بزرگترین هدیه خداوند به انسان است و اساساً امانتی که بر دوش انسان گذاشته شده، همان «اراده و اختیار» اوست. وی در کتاب «خودسازی انقلابی»، آزادی را از چهار زندان (طبیعت، تاریخ، جامعه و خویشتن) بررسی می کند. آزادی سیاسی در نگاه شریعتی، یعنی حق نقد قدرت و حق مشارکت در سرنوشت اجتماعی. او بر این باور بود که جامعه ای که در آن نقد نباشد، به رکود و فساد کشیده می شود. از منظر او، ابوذر غفاری نماد انسانی است که با سلاح «آزادی بیان» در مقابل انحرافات خلافت می ایستد و عدالت را مطالبه می کند.
محمدرضا حکیمی نیز آزادی را در پیوند مستقیم با عدالت می دید. او بر این باور بود که انسانِ گرسنه، آزاد نیست. به عبارتی، فقر نخستین زنجیری است که آزادی انسان را سلب می کند. حکیمی معتقد بود که حکومت اسلامی موظف است فضایی ایجاد نماید که در آن مردم نه فقط در مقابل معیشت خود، بلکه در مقابل سرنوشت سیاسی خود نیز صاحب اختیار باشند. وی در نقد چارچوب های صلب، همواره بر «حقوق مردم» تأکید داشت و معتقد بود که دین آمده است تا غل و زنجیرها را از دست و پای انسان باز کند.
تلاقی دو اندیشه: وصایت حکیمی بر آثار شریعتی
یکی از مهم ترین فرازهای پیوند فکری این دو، وصیت نامه دکتر شریعتی است که در آن محمدرضا حکیمی را بعنوان وصی خود برای حک و اصلاح آثارش برگزید. این انتخاب تصادفی نبود؛ شریعتی می دانست که حکیمی با اشراف عمیق بر منابع اصیل اسلامی (قرآن و حدیث)، می تواند روحِ عدالت خواهی و آزادی طلبی نهفته در آثار او را صیانت کند و از انحرافات احتمالی بازدارد.
این پیوند نشان دهنده یک «پروژه مشترک» بود: «تولید الهیات رهایی بخش اسلامی». هر دو متفکر به دنبال آن بودند که ثابت کنند اسلام برای دنیای مردم و حقوق اجتماعی آنان برنامه دارد. حکیمی با نگاهی «متنی و حدیثی» و شریعتی با نگاهی «جامعه شناختی و انقلابی»، هر دو به یک نقطه می رسیدند: جامعه ای که در آن «قسط» برپا شود و انسان از بندگی غیرخدا که شامل استبداد و استثمار می شود آزاد گردد.
هر دو اندیشمند، منتقد جدی وضع موجود زمانه خود و همینطور انحرافات بعد از پیروزی آرمان ها بودند. حکیمی تا انتهای عمر بر این موضع پافشاری کرد که «عدالت» نباید فدای مصلحت شود. او معتقد بود که اگر در جامعه ای فقر هست، یعنی آن جامعه هنوز اسلامی نشده است. او حتی در نامه ای به فیدل کاسترو، برتری اسلام را در توانایی آن برای برقراری عدالت جهانی بدون نفی معنویت می دانست.
شریعتی نیز همواره نگران بود که «آزادی» قربانیِ نیازمندیهای سیاسی شود. او بر مفهوم «دموکراسی متعهد» تأکید داشت، اما معتقد بود که این دموکراسی نباید به معنای نفی حق تعیین سرنوشت مردم باشد. از منظر او، عدالت اقتصادی باید به موازات رشد آگاهی سیاسی و آزادی های فردی پیش برود.
آزادی و عدالت در نگاه آنان، دو روی یک سکه هستند. بدون عدالت، آزادی فقط جهت قدرتمندان فراهم است؛ و بدون آزادی، عدالت به یک توزیع فقر مکانیکی و الزامی تبدیل می شود.
میراث شریعتی و حکیمی برای جهان امروز، بازگشت به این اصل است که دینداری حقیقی از مسیر «حق الناس» می گذرد. حق الناسی که شامل حق برخورداری از معیشت عادلانه عدالت و حق بودن و اندیشیدن و اعتراض کردن (آزادی) است. این دو متفکر بزرگ انقلاب اسلامی ۵۷، آموختند که هرگاه میان «آزادی» و «عدالت» شکاف افتد، انسانیت گرفتار بحران می شود؛ و رسالت متفکر دینی، پاسداری از مرزهای این دو مفهوم در مقابل هجوم استبداد و استثمار است. تأکید بر «فقرزدایی» در اندیشه حکیمی و «آگاهی بخشی» در اندیشه شریعتی، دو رکن اساسی برای رسیدن به جامعه ای است که در آن نه فقط شکم ها سیر باشد، بلکه عقل ها نیز آزاد و روح ها نیز متعالی گردند.
منبع: شاهد
